پائیزصحرا
به توفکرمی کنم...صبح می شود
بسپاریم برسنگ مزارمان تاریخ نزنندتاایندگان ندانندکه بی عرضگان این برهه ازتاریخ ما بوده ایم.
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
چه شوم ، چه وحشتناک آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک خالی فتاده لانه ی آن لک لک او رفت و رفت قلقل قليانش پوشيده ، پک ، پيکر عریانش سر زی سپهر کردن غمگينش تن با وقار شستن شيرینش پایيز جان رفتند مرغکان طلایی بال از سردی و سکوت سيه خستند وز بيد و کاج و سرو ،نظر بستند رفتند سوی نخل ، سوی گرمی و آن نغمه های پاک و بلورین رفت! چه شوم ، چه وحشتناک! چه سرد ، چه درد آلود! ای قناری غمگينم پایيز جان اینک ، بر این کناره ی دشت ، اینک این کوره راه ساکت بی رهرو آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک آن کوچه باغ خلوت و خاموشت از یاد روزگار فراموشت پایيز جان چون من، تو نيز تنها ماندستی ای فصل فصلهای نگارینم ...پائیزم..ای ترانه غمگینم
م-اخوان ثالث سکوت صدای گامهایم را باز پس می دهد با شب خلوت به خانه می روم گله ای کوچک از سگها بر لاشه ی سياه خيابان می دوند خلوت شب آنها را دنبال می کند و سکوت نجوای گامهاشان را می شوید من او را به جای همه بر می گزینم و او می داند که من راست می گویم او همه را به جای من بر می گزیند و من می دانم که همه دروغ می گویند چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن ، سنگدل بر گزیننده ی دروغها صدای گامهای سکوت را می شنوم خلوتها از با همی سگها به دروغ و درندگی بهترند سکوت گریه کرد دیشب سکوت به خانه ام آمد سکوت سرزنشم داد و سکوت سا کت ماند سرانجام چشمانم را اشک پر کرده است
شب ازشبهای پائیزیست از آن همدرد و با من مهربان شبهای شک آور ملول و سخته دل گریان و طولانی شبی که در گمانم من که ایا بر شبم گرید ، چنين همدرد و یا بر بامدادم گرید ، از من نيز پنهانی من این می گویم و دنباله دارد شب خموش و مهربان با من به کردار پرستاری سيه پوش پيشاپيش ، دل برکنده از بيمار نشسته در کنارم ، اشک بارد شب من اینها گویم و دنباله دارد شب... م-اخوان ثالث
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
تنها ترا از يک برگ با بار شاديهاي مهجورم در ابهاي سبز تابستان ارام مي رانم تا سر زمين مرگ تا ساحل غمهاي پاييزي در سايه اي خود را رها کردم در سايه ي بي اعتبار عشق در سايه ي فرار خوشبختي در سايه ي نا پايداريها شب ها که مي چرخاند نسيم گيج در اسمان کوته دل تنگ شبها که مي پيچد مهي خونين در کوچه هاي ابي رگها شبها که تنهاييم با رعشه هاي روحمان تنها در ضربه هاي نبض مي جوشد احساس هستي هستي بيمار در انتظار دره ها رازيست اين را به روي قله هاي کوه بر سنگهاي سهمگين کندند انها که در خط سقوط خويش يک شب سکوت کوهساران را از التماسي تلخ اکندند در اضظراب دستهاي پر ارامش دستان خالي نيست خاموشي ويرانه ها زيباست اين را زني در ابها مي خواند در ابهاي سبز تابستان گويي که در ويرانه ها مي زيست ما يکدگر را با نفسهامان الوده مي سازيم الوده ي تقواي خوشبختي ما از صداي باد مي ترسيم ما از نفوذ سايه هاي شک در باغهاي بوسه هامان رنگ مي بازيم ما در تمام ميهمانيهاي قصر نور از وحشت اوار مي لرزيم اکنون تو اينجايي گسترده چون عطر اقاقيها در کوچه هاي صبح بر سينه ام سنگين در دستهايم داغ در گيسوانم رفته از خود سوخته مد هوش اکنون تو اينجايي چيزي وسيع و تيره و انبوه چيزي مشوش چون صداي دور دست روز بر مردمکهاي پريشانم مي چرخد و مي گسترد خود را شايد مرا از چشمه مي گيرند شايد مرا از شاخه مي چينند شايد مرا مثل دري بر لحظه هاي بعد مي بندند شايد.... ديگر نمي بينم ما بر زميني هرزه روييديم ما بر زمين هرزه مي باريم ما هيچ را در راهها ديديم بر اسب زرد بالدار خويش چون پادشاهي راه مي پيمود افسوس ما خوشبخت و اراميم افسوس ما دلتنگ و خاموشيم خوشبخت زيرا دوست مي داريم دلتنگ زيرا عشق نفريني ست ف-فرخزاد
من از تو می مردم اما تو زندگانی من بودی تو با من می رفتی تو در من می خواندی وقتی که من خیابانها را بی هیچ مقصدی می پیمودم تو با من می رفتی تو در من می خواندی تو از میان نارونها گنجشکهای عاشق را به صبح پنجره دعوت می کردی وقتی که شب مکرر می شد وقتی که شب تمام نمی شد تو از میان نارونها گنجشکهای عاشق را به صبح دعوت می کردی تو با چراغهایت می امدی وقتی که بچه ها می رفتند و خوشه های اقاقی می خوابیدند و من در اینه تنها می ماندم تو با چراغهایت می امدی... تو دستهایت را می بخشیدی تو چشمهایت را می بخشیدی تو مهربانیت را می بخشیدی تو زندگانیت را می بخشیدی وقتی که من گرسنه بودم تو مثل نور سخی بودی تو لاله ها را می چیدی و گیسوانم را می پوشاندی وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند تو گوش می دادی اما مرا نمی دیدی ف-فرخزاد
نیمه شب گهواره ها ارام می جنبند بی خبر از کوچ دردالودانسانها باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان می کشدپاروزنان درکام طوفانها چهره هائی درنگاهم سخت بیگانه خانه هائی برفرازش اشک اخترها وحشت زندان وبرق حلقه زنجیر داستانهائی زلطف ایزدیکتا
حیف ازتوای مهتاب شهریور که ناچار باید براین ویرانه محزون بتابی وزهرکجاگیری سراغ زندگی را افسوس ای مهتاب شهریور نیابی
توای رامین توای دیرینه دلدارم.. چومیخواهم که نامت رانهانی برزبان ارم صدادرسینه ام چون اه میلرزد چومیخواهم که نامت رابه لوح نامه بنگارم قلم دردست من بیگاه میلرزد نمیدانم چه بایدکرد..نمیدانم چه باید گفت به یاداورسخنهای مرادرنامه پیشین سخن هائی که برمیخاست چون اه ازدلی غمگین چنین گفتم دران نامه *...اگرچرخ فلک باشدحریرم ستاره سربه سرباشددبیرم نویسنداین دبیران تا به محشر امیدوارزوی من به دلبر به جان من که ننویسندنیمی مرادرهجرننمایند بیمی...* من ان شب کاین سخنهابرزبان راندم ندانستم کزین افسانه پردازی چه میخواهم ...ولی امروزمیدانم نه میخواهم حریراسمان طومارمن گردد نه میخواهم ستاره ترجمان عشق افسونکارمن گردد حریرشب نمی اید به کارمن نه برگ وریگ وماهی غمگسارمن سرمژگان خودرا خامه خواهم کرد حروف ازاشک خواهم ساخت ببینم می توانم نامه ای اندوهگین پرداخت... ن-نادرپور
بخزدرلاکت ای حیوان که سرما نهانی دستش اندردست مرگ است مباداپوزه ات بیرون بماند که بیرون برف وباران وتگرگ است نه قزاقی, نه بابونه نه پونه چه خالی مانده سفره جوکناران هنوزای دوست صدفرسنگ باقیست ازاین بیراهه تا شهربهاران مباداچشم خودبرهم گذاری نه چشم اخترست این, چشم گرگست همه گرگندوبیماروگرسنه بزرگست این غم ای کودک بزرگست ازاین سقف سیه دانی چه بارد؟ خدنگ ظالم سیراب اززهر بیا تازیرسقف می گریزیم چه درجنگل چه در صحرا چه در شهر زبس باران وبرف وبادو کولاک زمان رابازمین گوئی نبرد است مباداپوزه ات بیرون بماند ***بخزدرلاکت ای حیوان که سردست...***
پرنده گفت:چه بوئی, چه افتابی اه بهارامده است...ومن به جستجوی جفت خویش خواهم رفت پرنده ازلب ایوان پرید مثل پیامی پریدورفت پرنده کوچک بود پرنده فکرنمیکرد... پرنده روزنامه نمیخواند پرنده قرض نداشت پرنده ادمهارانمیشناخت پرنده روی هوا وبرفرازچراغهای خطر درارتفاع بی خبری میپرید ولحظه های ابی را دیوانه وارتجربه میکرد پرنده... اه...فقط یک پرنده بود... ف-فرخزاد
دران لحظه که من از پنجره بیرون نگاه کردم کلاغی روی بام خانه همسایه ما بود... وبرچیزی نمیدانم چه..شاید تکه استخوانی... دمادم تق وتق منقارمیزدباز ونزدیکش کلاغی روی انتن قار میزدباز... نمی دانم چرا؟ شاید برای انکه این دنیا بخیل است.. وتنها می خورد هرکس که دارد... دران لحظه ازان انتن چه امواجی گذر میکرد... که دران موجها شاید یکی نطقی دراین معنی که شیرین است غم شیرین ترازقندوعسل میکرد... نمیدانم چرا؟شایدبرای اینکه این دنیا عجیبست ...شلوغست..دروغست وغریبست... ودران موجها شایددران لحظه جوانی هم برای دوستداران صدای پیرمردی تارمیزدباز نمیدانم چرا شاید برای انکه این دنیا پراست ازسازوازاواز وبسیاری صداهائی که دارد تاروپودی گرم ونرم وبسیاری که بی شرم دران لحظه گمان کردم یکی هم داشت خودرادارمیزدباز نمیدانم چرا...شایدبرای انکه این دنیا کشندست.. ددست, درندست, بدست, زنندست, وبیش ازاین همه, اسباب خندست دران لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بدصداهم دمادم میوه پوسیدهاش را جار میزدباز نمیدانم چرا؟شایدبرای انکه این دنیا بزرگست ودورست وکورست دران لحضه که می پژمردومیرفت ولختی عمر جاویدان هستی را به غارت با شتابی اشنا می بردو می رفت دران پرشور لحظه...دل من با چه اصراری تورا خواست ومیدانم چرا خواست ومیدانم که پوچ وهستی واین لحظه های پژمرنده که نامش عمرودنیاست ... اگر باشی توبامن خوب وجاویدان و زیباست... م_اخوان ثالث
درزندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح رادرانزوا می خوردومی تراشد....
سلاخی زار میگریست... به قناری کوچکی... دل باخته بود...
من اورا دیده بودم...نگاهی مهربان داشت غمی دردیدگانش موج میزد, که از بخت پریشانش نشان داشت
شب است شبی ارام و باران خورده وتاریک کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه ای مهجور... فغانهای سگی ولگرد میاید به گوش از دور...به کرداری که گوئی میشود نزدیک... شب است...درون کومه ای کز سقف پیرش میتراود گاه وبیگه قطره هائی زرد.. زنی با کودکش خوابیده در ارامشی دلخواه.... دود بر چهره او گاه لبخندی که گویدداستان از باغ رویای خوشایندی... نشسته شوهرش بیدار می گوید به خود درساکت پردرد..... گذشت امروز...فردا راچه بایدکرد... تهران-فروردین1334/زمستان/م-اخوان ثالث
در آغوش تو...
درگذشت پرشتاب لحضه های سرد... چشمهای وحشی تو درسکوت خویش...گردمن دیوار میسازد.... عاقبت یکروز...می گریزم از فسون دیده تردید می تراوم همچو عطری از گل رنگین رویاها... می خزم در موج گیسوی نسیم شب...می روم تا ساحل خورشید...درجهانی خفته در ارامشی جاوید من از انجا سرخوش وازاد دیده میدوزم به دنیایی که چشم پرفسون تو راه هایش را به چشمم تار میسازد دیده میدوزم به دنیایی که چشم پرفسون تو همچنان در ظلمت رازش, گرد ان دیوار میسازد... ف-فرخزاد
با نگاهی گرم وشادی بخش,با نگاهی مست و رویائی دخترک افسانه میخواند,نیمه شب در کنج تنهائی بی گمان روزی زراهی دور,میرسد شهزاده ای مغرور می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر,ضربه سم ستور باد پیمایش,می درخشد شعله خورشید برفراز تاج زیبایش...
|
About![]()
وعشق... تنها عشق.. مرارساندبه امکان یک پرنده شدن... Archivesخرداد 1394دی 1391 ارديبهشت 1391 شهريور 1390 تير 1390 خرداد 1390 ارديبهشت 1390 فروردين 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آذر 1384 AuthorsپانیامهLinks
دانلود همه چي ، مجاني ، مجاني
LinkDump
بزرگترین سایت تفریحی ودانلود Categories
شعر
کاربران آنلاین:
بازدیدها :
Alternative content |