پائیزصحرا

به توفکرمی کنم...صبح می شود

                   

در برهوت خیال
به مثلث برمودای خویش نزدیک می شوم
به شوق
دیدار چیزهای گم شده ام !
یک گام
به پیش می روم
از اضطراب گم شدنم !
دو قدم به عقب فکر می کنم
اکنون به فاصله ی یک دست
مردد
در رفتن و شدن !!
چشمانم را می بندم
به همه ی آن گمشده هایم فکر می کنم !
بی اختیار گام برمی دارم
چشمانم را باز می کنم
خدای من!!من هم گم شده ام ...

+نوشته شده در چهار شنبه 20 بهمن 1389برچسب:,ساعت17:10توسط پانیامه | |

                   

 ای پیکره هایی که نهان در دل سنگید

افسوس که سرپنجه ی خاراشکنی نیست

نقشی اگر از تیشه ی فرهاد به جا ماند

جز تیشه ی نفرین شده ی گورکنی نیست


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهار شنبه 20 بهمن 1389برچسب:,ساعت1:19توسط پانیامه | |

 

همه ویرانگی برجاست
به هر جای جهان که بنگری گویا و یا خاموش
همه ویرانگی برجاست
" بر بساطی که بساطی نیست "
گفت نیما :
-" خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن "
" خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته است "
همه ویرانگی برجاست
همه فرزانگی
ای وای !
دلم دیوانه ای خرد و خراب و مست و مدهوش است
جنتونم عقل و
عقلم جز جنونی نیست
آری !
گفت نیما :
-" خانه ام ابری ست "
همه ویرانگی برجاست
دلم خالی ست
دلم یک جنگل خالی ست
-" آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی ؟ "
آی !
گفت نیما :
- " ابر بارانش گرفته ست "
دلم خالی ست
دلم یک جنگل مرموز بس خالی ست امشب بسکه دیوانه است
جنونم عقل و
عقلم جز جنونی نیست
عاشقم
ای وای !
- " بر بساطی که بساطی نیست "

+نوشته شده در دو شنبه 21 بهمن 1389برچسب:,ساعت17:45توسط پانیامه | |

از همان روزی که دست حضرت قابيل

گشت آلوده به خون حضرت هابيل


از همان روزی که فرزندان آدم صدر پیغام آوران حضرت باریتعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشيد

آدميت مرده بود...
ازهمان روزی که يوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند


آدميت مرده بود!

گرچه آدم زنده بود


ادامه مطلب

+نوشته شده در دو شنبه 18 بهمن 1389برچسب:,ساعت16:30توسط پانیامه | |

 

نمی خواهم بمیرم، با که باید گفت؟

 کجا باید صدا سر داد؟

در زیر کدامین آسمان، روی کدامین کوه؟

که در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه

که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!

کجا باید صدا سر داد؟

فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمین کر، آسمان کوراست

نمی خواهم بمیرم، با که باید گفت؟

اگر زشت و اگر زیبا

اگر دون و اگر والا

من این دنیای فانی را هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم.

به دوشم گرچه بارغم توانفرساست

وجودم گرچه گردآلود سختی هاست

نمی خواهم از این جا دست بردارم!

تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است.

دلم با صد هزاران رشته، با این خلق با این مهر، با این ماه با این خاک با این آب ... پیوسته است.

 مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نیست

توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست

هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست.

جهان بیمار و رنجور است.

دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است.

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم

بمانم تا عدالت را برافرازم،

بیفروزم خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم

چه فردائی، چه دنیائی!

جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...

نمی خواهم بمیرم،

ای خدا! ای آسمان! ای شب!

نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم مگر زور است؟

              فریدون مشیری

+نوشته شده در سه شنبه 21 بهمن 1389برچسب:,ساعت2:1توسط پانیامه | |

انشای تابستانی :

 دوباره از مینا بنویسید:

ما شب ها در پشه بند می خوابیدیم

تا مینا دختر همسایه را پیش از خواب سیر تماشا کنیم

و بعد کاسه ی آب یخ را سر بکشیم

و یک پهلو بخوابیم

تا موهای بلند و پرپشت مینا را که از کنار تختش آویزان می شد، ببینیم

بابا که می دانست زیر کاسه یخ ما نیم کاسه ای هست

هر ده دقیقه یکبار مارا بی خود و بی جهت حاضر غایب می کرد

اما ما از رو نمی رفتیم و همان جور یک پهلو می ماندیم

تا ستاره ها یکی یکی از رو بروند و رنگ ببازند

ما به سایه ی مینا آنقدر زل می زدیم تا شاید خوابش را به خواب ببینیم

ما با معاشرت دختر و پسر به شدت موافقیم

  قاطی پارتی های جمعه بعد از ظهر را دوست داریم

ما تا به حال چند نامه برای مینا سنگ قلاب کرده ایم

که یکی هم شیشه گلخانه شان را شکسته است

بابا موافقت کرده است که مینا به ما که دست به تجدیدیمان خوب است

فیزیک و شیمی درس بدهد

چند روز پیش مادربزرگ به ما گفت: مراقب باش کار دست خودت ندهی!

ما منظور خانوم جان را نفهمیدیم

اما اگر منظورش ابریشم موهای میناست که دیگر کار از کار گذشته است...

ما در دفترچه عقاید مینا هم چند خطی به یادگار نوشته ایم

مینا اما مارا داخل آدم حساب نمی کند.

حتی پاری وقت ها به بابای ماهم لبخند می زند

و به موهایش جوری دست می کشد که حواس بابا هم پرت می شود

ما با آزادی زن و مرد موافقیم

اما پدر مینا که حسابدار بانک رهنی است

و قول داده که هرگز لبخند نزند

یک روز جلوی بابا را گرفت

و بی مقدمه از بی بند و باری جوان ها گفت

ما گوش هامان را تیز کردیم و شنیدیم که بابای می گفت:

دوره ی آخرالزمان است

سگ صاحبش را نمی شناسد!

پسر شما هم که هیپی شده است و هنوز پشت لبش سبز نشده

از شر شلوار لاستیکی خلاص نشده

برای دخترهای محله مزاحمت ایجاد می کند

رئیس شهربانی کار خوبی کرده که ماموران را به کافه ها می فرستد

تا سر این گیس درازها را تیغ بیاندازد.

وضع مملکت از وقتی خراب شد که شرکت واحد به کار افتاد

اتوبوس یک طبقه و دو طبقه باعث شد که روی مردها به زن ها باز شود

و تنشان به تن هم بخورد.

ما با پدر مینا موافق نیستیم

اما منتظریم تا مینا به سن قانونی برسد

چقدر سن قانونی خوب است...

کاش همیشه تابستان باشد

پشه بند باشد

موهای مینا از تخت آویزان باشد

تا ما بدون ترس و لرز بتوانیم

مینا را به اسم کوچک صدا کنیم.

این بود انشای ما درباره ی مینا

ببخشید آقا معلم!

درباره ی تعطیلات تابستانی...


-شهیار قنبری-

+نوشته شده در سه شنبه 27 بهمن 1389برچسب:,ساعت11:42توسط پانیامه | |